کاش خدا میتونست باور کنه هنوز یه عده از آدمهایی که ساخته، زنده هستن...
کاش خدا میتونست باور کنه اون آدمها، هنوزم میتونن یه چیزایی رو حس کنن...
کاش خدا میتونست باور کنه اون آدمها، یه زمانی میتونستن بفهمن دوست داشتن و دوست نداشتن چیه...
کاش خدا میتونست باور کنه همون آدمها، یه لحظه هایی تو زندگیشون داشتن که دلشون برای داشتن یه چیزایی خیلی تنگ میشد...
کاش خدا میتونست باور کنه خیلی از چیزهایی که اون آدمها دلشون میخواست داشته باشن، خیلی کوچولو بود...
کاش خدا میتونست باور کنه که برای اونی که همه به اسم خدا میشناسنش، کار زیاد سختی نبود که یه مدت خیلی کوتاه هم شده، ترس از دست دادن رو از اون آدمها بگیره...
کاش خدا میتونست باور کنه که اون آدمها ،دلشون میخواست اینطوری دور انداخته نشن...
کاش خدا میتونست باور کنه چقدر سخته برای اون آدمها که همه عمر، تظاهر کنن...
کاش خدا میتونست باور کنه چه وحشتناکه برای اون آدمها که ببینن مجبورن همه لحظه های زندگیشون رو با تلقین و دروغ به خودشون پر کنن ...
کاش خدا میتونست باور کنه چقدر سخته برای اون آدمها که همه چیزهایی رو که همیشه دوست داشتنشون رو تو دلشون کشتن، همون خدا داره میده به این و اون...
کاش خدا میتونست باور کنه چقدر سخته برای اون آدمها که برسن به لحظه ای که حس کنن از اون به بعد، باید همه تلاششون رو بکنن که ته مونده زندگیشون زودتر بگذره...
کاش خدا میتونست باور کنه برای اون آدمها آسون نیست که ببینن دیگران فقط بخاطر دلسوزی دارن وجودشون رو قبول میکنن...
کاش خدا میتونست باور کنه دیگران کم کم دارن به اون آدمها، به عنوان یه چیز اضافی نگاه میکنن...
کاش خدا میتونست باور کنه همون دیگران، دارن لطف میکنن که اون آدمها رو درک میکنن...
کاش خدا میتونست باور کنه واسه اون آدمها یه دنیا سخته که مدام از دیگران بشنون: تو که چیزی کم نداری...
کاش خدا میتونست باور کنه برای اون آدمها چقدر سخته که ببینن حتی خانواده شونم اون چیزی که خودشون ساختن قبول ندارن...
کاش خدا میتونست باور کنه ... اصلا خدا میتونه باور کنه؟... اصلا میدونه باور کردن یعنی چی؟... اصلا خدا یادش میاد یه روزی ...